دلنوشته ی غروبهای بی تو

دلنوشته ی غروبهای بی تو

دلنوشته ی غروبهای بی تو


 

دردناکند ، این غروبها !
هیچ کسی درک نمی کند چقدر درد ، کُنجِ این قلبِ داغدیده ام نشسته !
کسی روزگارم را نمی فهمد .
این روزها غبطه ی آن روزهایم را می خورم .
این روزها خاطره هایم را مرور می کنم .
این روزها راه چاره ای ندارم جز اشک ریختن و حسرت خوردن !
حسرت روزهایی که مـــادرم بود ولی امروز سه هفته ای هست که بی خانمان شده ام .
خاطره هایم متلاشی شده اند ، ذهنِ افکارم درد می کند از اشکهای پی در پی .
جای خالی ات مــــادر ، قلبِ آدمی را حکاکی می کند از صداهایت ، نجواهایت ، ناله های از دردت .
هیچ داغی بدتر از این نبودن نیست .
اینکه پنجشنبه ها غروب ، وقت قرارمان باشد خوب نیست .
کجای دنیا دختر به مهمانی مـــادر می رود و مــــادر رویش را نشان نمی دهد ؟
کجای دنیا دختر برای مـــادر درد و دل می کند و مــــادر جوابی نمی دهد که هیچ دلداری هم نمی دهد ؟
کجای دنیا دختر برای سنگِ مزار مادرش شعر می نویسد که هر لحظه داغ بکشد .
جانِ دخترت بازگردد ، نمی بینی این غروبها من در اندوه تو اشک می ریزم .
تو که نمی خواستی اشک مرا ببینی ، پس چرا بلند نمی شوی .
با هر تلنگُری ، ابرهای بهاری در چشمانم می نشینند و بغضهای عالم در گلویم .
این غروبها من بی تو دوام نمی آورم .
این غروبها نسیمِ خنکی به صورتم می زند خُنک نمی کند ، می سوزاند .
دردهایم بی تو درمان ندارند بیا قرار بگذاریم مثل کودکی هایم .
قرار بگذاریم من هر غروب برایت اشک نذر کنم و تو برای من یک نوازش .
ببین ابدی ترین جای دنیا آرمیده ای و من بدترین جای عالم ایستاده ام با تنهاترین قلبِ شکسته ی این غروبها !

مــــادر چگونه بی تو تاب بیاورم دیگر دستی نیست زخمهای قلبم را مرهم بگذارد .
عفونت های بی تویی مرا می کُشد .
غروب فردا من را نزد خودت ببر برای اَبد .

به خدا سنگینیه رفتنت کمرم را شکست !
جواب نمی دهی ؟
دیگر به کدامین غروب متوسل شوم.


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *