دلنوشته ی یه دردایی هست

دلنوشته ی یه دردایی هست

دلنوشته ی یه دردایی هست


توی دنیام یه دردی هست
که عاجز ، کرده شبهامُ
دیگه آروم نمیشم ، چون
فلج کردی تو ، دنیامُ

 

 

دستم روی برگه های نوشته شده ی خاطراتم می لرزد .
قلبم می گیرد از اینهمه درد ، اینهمه دوری و غربتِ نزدیکی .
دلم می سوزد که فریادت بزنم .
دلگیرم به جانِ شاپرکانِ نیمه سوخته ی کنارِ شمعِ شب بیداریهایم !
یه دردایی هست که هیچ کسی نمی تواند محرم اسرارش باشد .
یه غصه هایی که از بودن پشیمانم می کند .
کجا دست ببرم ، کدام ساعتِ کلافه ی زندگی ام را عقب بکشم ، شاید دردهایم التیام یابد ؟
انگشتانِ علاقه ام دیگر حسی ندارند .
شرم می کنم از بودنم ، از آرزوهایم .
خسته ام از خودم ، از تو ، از دلسوزیهای بیکران .
تو که رفتی .
پس چرا زندگی ام هنوز درگیر همان دروغهای دوست داشتنی است .
کاش توان قدم برداشتن داشتم .
کاش این روزگارِ لعنتی ، بیرحم نمی شد !
یه دردایی هست ، که توان گفتنش نیست .
از این ژولیدگیِ زندگی ام خسته ام .
تو که رفتی ، کوهی از تنهایی پشتم را گرم کرد .
زمین خوردم ، کمرِ احساسم شکست .
من هیچ ، دلنوشته و ترانه های بارانی ام هیچ ، با روزگارِ مفلوجم چه کنم ؟
با دردهایی که جز دلم برای کسی نمی توانم بگویم ، چه کنم ؟
هر چه می نویسم این بغضِ لعنتی دست بردار نیست .
تو که رفتی من هنوز از داغِ رفتنت قاصدکهای دوری ات را زمزمه می کنم .

وعده ی ما : غروبِ انتظار ، روی خطوط دلتنگی !


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *