دلنوشته ی پاییز

دلنوشته ی پاییز

دلنوشته ی پاییز


چقد دنیای من بی تو غریبه
چقد از رفتنت خون گریه کردم
توو اشکای خودم با تو می خندم
ولی توو خاطره با غصه همدردم

 

 

 

پاییز هم رسید ، بی تو .

بی دستانِ گرمت ، بی نگاه های سوزانت !

شاید برای من غروبِ پاییز ، غم انگیز باشد ولی برای تو زجرآور خواهد بود .

دنیایم را سیاه کردی ، روزگار ثانیه هایت را می سوزاند .

باور کن نفرین نیست ، حقیقت دامانت را می چسبد .

پاییز هم رسید ، با دنیایی از عشق .

تعجب نکن ، باور کن هوای بارانی عشق می سازد !

قدم می زنم تا آخرِعمر ، زیرِ نم نمکهای باران شعر می نویسم !

آواز می خوانم ، برای دلم .

روی برگهای زرد و خشکیده ی درختان پا نمی گذارم آرام میگذرم ، مبادا دردی بکشند ،

من خوب این درد را میشناسم ، مثلِ دردِ دلِ من که تو لگدمالش کردی .

من دردِ روزهای مه آلوده ی پاییزی را خوب می دانم .

غروبهای غمبارِ تنهایی و اشکهای تنهایی را .

من لمس کرده ام این روزهای دلنشین را ، نوبتی باشد ، نوبت توست .

خوش باش با روزگارت در این روزها !


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *