دلنوشته ی پایان ندارد

دلنوشته ی پایان ندارد

دلنوشته ی پایان ندارد


پایان ندارد ، غم بدونِ تو
در روزهای بی سرانجامی
لبخندِ من از گریه کمتر نیست
ای دوست ، حالم را تو می دانی ؟؟؟

غمهایِ این خانه را پایانی نیست .
رَج زدنهای بی موردت را نمی فهمیدم .
فرارهای بی دلیل ، از عشقی کتابی .
تمام دفترچه هایم را سوزاندم از بی مهری ات .
خط به خطِ دلنوشته هایم را که برای سنگدلیت نوشتم را ، به آتشِ عشقت سوزاندم .
گرچه عشقمان روی همین چند کاغذ پاره بود ولی :

تنگِ غروبِ دلتنگی ام آنها را سوزاندم .

تو هم ، از این عشقهای بی سرانجام بودی !
مامورِ غمهای مکرر شدی .
از این نامردی های زیبا در قالبِ علاقه ای پنهان .
نه پایان ندارد اینهمه بی مبالاتی در عشق .
تو می روی ، من می روم ، روزگار لبخند می زند به فواصلِ بارانی .
این روزها را فراموش نکن ، من فراموش نمی کنم دردهایی که به جای علاقه ات
در رگهایم تزریق کردی و رفتی .
خاطره هایت تکیده تر از هر روز ، از چشمانِ بی رمقم چِکّه می کند .
تقاصِ قرص هایی که برای آرامشت خورده ام را می دهی .
یادت باشد با این قرص ها و مُسکن های قوی هم ، درد را پایانی نبود .

دیگر مخاطبم نیستی ، فکر نکنی خاص مانده ای !!!


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *