دلنوشته ی نفرین

دلنوشته ی نفرین

 

دلنوشته ی نفرین

 


 

 

 

بازم تنهایِ این شهرم
بازم داغِ تنم ، از تب
شلوغم ، هرج و مرجم از
همه فکرات توو این شب

داستانمان را ورق زدی ، تنهایی از دلم گذشتی .
خدا لعنتت کند که از خاطره هایمان عبور کردی و مرا به مردابِ اشک سپردی .
به خدا می سپارمت ولی نه برای خوشبختی .
به آسمانِ افکارم نیا ، برو .
برو از دلِ داغ دیده ام بیرون !
چه غمهایی در شکوفایی احساسم به دستم دادی ، جای شاخه گلهای رز سرخ !
آخ نگو :
نگو ازدواج کرده ای ، نگو که خنده ام می گیرد .
نگو فراموشم کرده ای ، نگو که بغضم سالها پیش شکسته .
دیگر اشکی نمانده برای گریستن ، خیالت راحت باشد .
از عشقمان سوء استفاده کردی و پاکیه اشکهایم را به خنده های هرز ، گلی باختی .
بدبخت : نگذار داغِ دلم لبریزتر از این شود .
روزی پرواز می کنم از تاریکی ات .
اوج می گیرم در آسمانی که تو ، فکر می کردی من از آن هراسانم .
همان روز از غصّه ی غیرتت ، خواهی مُرد .
همان روز خواهی فهمید چه پروانه ای را از دست داده ای .
ولی ، نفرینت نمی کنم .
همین بی سرانجامی دردناک تر است برایت .
همین بلاتکلیفی ، عذابی است همچو قبر .
فقط بدان نمی بخشمت !


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *