دلنوشته ی مسافرم

دلنوشته ی مسافرم

 

دلنوشته ی مسافرم


 

 

دوره می کنی تو خاطراتم و

یه روزی که دیگه فایده نداره

نه من اینجام ، نه توتنها گریه کن

بگو آسمونم اینجور ، نباره

 

 

 

دیگر علاقه ات را نمی فهمم ، حسودی هایت به باران را !

اینقدر گریه کرده ام ولی صدایم را باد به گوشت نرساند !

کاش من هم جادوی کَر شدن را داشتم و صدایت را نمی شنیدم !

کاش این روزها هرگز نمی آمد و تو همان سپید موی داستانهای من می ماندی !

همیشه اینگونه تصورت می کردم شاد و خندان و جسور !

ولی در بینِ هجویاتِ ذهنم تو اینقدر نامهربان نبودی !

تو نرفته ای ولی من هنوز در گردنه های حیران ، حیران تراز همیشه به خیانتت

بال و پَر می دهم تا وسعت مرگ !

به افق خیره می شوم و همان دو سه پروانه ی خُشکِ کنار پنجره را لمس می کنم !

کاش اینها زنده بودند و پَری می زدند روی گرد و غبارِ تنهایی ام !

باور کن قلبم را زنگار گرفته از نادانی هایت !

تو که کودکِ با احساسِ باغهای نارنجی ، پس عطرِ شاد نارنجی ات کو ؟

تو که از فلسفه ی بارانهای شکست خورده آمده بودی ، پس چرا مرا شکستی ؟

تو که خودت می دانستی دردِ جدایی را !

یک روزی به فکرِ روزهایم در بین اشکهایم می افتی که دیگر نیستم !

کوله بارم را روزهاست بسته ام !

در انتظارِ دوردستهای نزدیکِ افق !

سوارِ همین قطارِ تنهایی ، مسافرِ همین کوچه باغهای بی کسی !

تو فقط یادت باشد با من چه کردی !!!


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *