دلنوشته ی مرا بخوان

دلنوشته ی مرا بخوان

دلنوشته ی مرا بخوان


مرا بخوان !
لابه لای همین ورق پاره ها ، مرا جستجو کن !
وقتی به این ورق ها خیره میشوی به مسلخِ چشمانت میروم !
بگذار سُربِ نوشته هایم ، آهسته آهسته در رگهایِ افکارت رسوب کند !
بیا آشنا شو ، با برگه های عظیمِ گلایه ام !
بگذار آلودگیه هوای نوشته هایم ، ریه هایت را به دردی آرام مسموم کند !
مرا بخوان !
در هوای بارانی ، زیر قطره های شبنمِ صبحگاهی !
بگذار تَر شوم از حسّ ِ خیسِ احساست !
می دانم باران با هوای تو قهر است ولی ، ولی برای دردِ دلهای من ترانه ایست آشنا !
غریبگی نکن ، بگذار شب بوها غرقِ همین نفس کشیدنت باشند !
شقایق های دشتِ مهتابی ات هنوز غروب ها هوای شنیدن ملودیهای باران را دارند !
نگو نه ، من می شنوم التماس هارمونی هایشان را !
عجیب گریه می کنم این روزها .
عجیب دلم ، دلتنگِ فرسایشِ لبهایت بر روی گونه هایم است و هنوز سرخ میشود از خجالت !
خدایا مگر تو چه ای ؟؟؟
خوب مرا بخوان !!!
بگذار نگاهت در جانم تلاقی شود !
آتش گرفته افکارم ، کتابهایم را بخوان !
در یکی از همین برگه ها آرام خفته ام ، مثل آتشی سرخ زیرِ همین خاکسترِ قلیانت !
مرا ، پُک بزن بگذار شعله ور شوم !
هنوز ، تنم بوی زغالِ لیمو می دهد !
هنوز مستم ، خُنک از طعمِ نعنایت !
آه ؛ اگر کسی نداند فکر می کند تو را کشیده ام به بلورهای شیشه ای لایِ زرورق !
به خدا معتاد نبوده ام !
به جانِ شمشادهای خیابانِ دلتنگی !
مرا بخوان تا از دست روزگار نرفته ام ، پای بلندترین چوبه ی دارِ ، پای آن سروِ بلند !
مر ا بخوان ، هنوز طعمِ رویاهای خیس می دهم ؛ کنارِ خیانتِ سنگین ات !

مرا بخوان !!!


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *