دلنوشته ی رویای محال

دلنوشته ی رویای محال

دلنوشته ی رویای محال


این روزها غروب ؛ اینقدر ساکت است !

حوالیِ شرقی ترین حادثه ی قرن ، چشمانت را تصور می کنم .

همانجایی که پرستوها در افق کم کم محو می شوند .

این حادثه ی رفتنِ تو ، داغِ شعله های شمع را هم می گدازد .

تو نمی دانی ، ولی من خوب می دانم خیابانهای این شهر در خاطره هایت فرو رفته اند .

تو نمی دانی ، ولی من می دانم دیگر رویای من در سرت غوغا نمی کند .

شاد باش : اینقدر دلم را شکستی که رفتنت را نفهمیدم .

اینقدر ساده شده ام ، این روزها !

تو خوشحال باش در فکرِ احوالات من غرق نشو !

تو که نه جوابم را می دادی و نه در غروبهای پاییز کنارم بودی ، تنها کِز می کردم با خیالت .

فکر می کنم از آن روزها رفته بودی ، همان روزهای چاییدنِ زمستانی .

همان ساعت های قدم زدن در سواحلِ آرامِ خیالت .

نامرد شدی چرا ؟

تو که مرد رویاهایم بودی !!!

می دانم امروز رویایی محال است آمدنت ، ولی من مردانه جورِ نامردی ات را کشیده ام !

پای همه ی عشقِ یک طرفه یمان مانده ام .

با رویاهای بودنت شب ها ، روز کرده ام .

دیگر هستی هم کاری نمی تواند بکند چه برسد دست های خائنِ تو !!!

ولی من در ناباوریِ همین خاطره های بد ، روزهای خوب بود با تو بودن را میشمارم .

ساده گذشتی از رویایت ، تو مرا هم رویایی کردی .

پس بدان هنوز منتظرم بازآیی !

کنارِ ندامتگاهِ عاشقان ، پای چوبه ی دارِ تنهایی ، همین جا تنگِ غروب ، با رویایی محال !


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *