دلنوشته ی دلتنگی

دلنوشته ی دلتنگی

 

دلنوشته ی دلتنگی


در سرم هوای تو بود و دلتنگی نوشته هایم را بغل میکرد .
بر زبانم شعرهایی زمزمه می شد و روی کاغذ چیزهایی دیگر نقش می بست .
فکر کنم ، روزگارت رو به بیماری است که اینچنین ، زمانه ام دستپاچه گشته است .
از خودت خبری برسان .
میدانم دلتنگ که شوی ، در غصه غوطه ور میشوی .
میدانم دلتنگی نفست را بند می آورد .
اصلا دلتنگ که باشی ، عزیزترین خاطره ها هم مرهم نمی شوند .
من خوب می فهمم دردهای بی پروازی را !
من خوب می فهمم ستاره های بی فروغ چه شکلی اند !
تو هم خوب می دانی ، من چقدر دلتنگم !!!

لحظه هایت را پُر از هوای تنهایی ام کرده ای ، به بهانه ی نُت های جدیدِ ملودی هایت !
مرا به جرمِ هوسهای زودگذر به دستِ بی سرانجامی سپرده ای !
دست و پا گیرت بودم ، ساده و کودکانه به بازی گمارده ای احساساتم را !
تو نمی دانی این شهر پُر از گرگهای درنده است !
التماست می کنم بیا :
بیا و نمک بپاش روی تنِ زخمی ام ، دیگر نمیگویم غریبه ها به جایت با من چه ها کرده اند .
بیا و دلتنگی هایم را با زخمِ زبانهایت ملتهب تر کن !

فقط بیا :
تو نمیدانی این دلتنگی چه ها با دلِ روزگارم کرده است .


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *