دلنوشته ی دلتنگی

دلنوشته ی دلتنگی

دلنوشته ی دلتنگی


زیرِ نورِ نقره فام مهتاب ، به انتظارت نشسته ام .
هنوز مهتابی بوی نفس هایت را دارد .
جامِ شرابت کنارِ تخت افتاده .
رغبت نکرده ام شال گردنت را از روی گیتارت بردارم .
مبادا دلتنگی ام نواخته شود ، از نو .
آخ که از این نوها ، داغدارم .
بگذار تاریخِ زخم خورده ی علاقه ، دلش باز شود .
اینگونه خورشیدِ نگاهم در اقیانوسِ چشمانت خونِ دل می خورد ، غروب را !
باران را صدا بزن ، رویایت خیس است از هم همه .
بیا تن در آغوشِ رویایت بینداز .
هنوز گوشه ی آسمانمان ستاره ای روشن است .
خونِ دل خورده ام در این غروب .
دلتنگی واژه ی کمی است برای باران .
غربت بویِ عطرِ تنت را آورده .
تمامِ قاصدک های شهر را پَرپَر کردم به احترامِ قدومت .
فرسنگها فاصله ، را به رُخ تنهایی کشیده اند .
هنوز جای انگشتانت روی گونه ی سردم گاه گاهی میسوزد .
خاطراتت دلم را می سوزاند ، نگاهم عکس روی دیوار را .
دلتنگی در حواسم پرسه می زند .
بیا و حواسم را پَرت کن ، جانِ شقایق های کنارِ پیانوی تنهایی ات .
پس ، لااقل بیا و حواسِ دلتنگی را پَرت کن .
دلم از تو نگرفته .
دلم از دلتنگیه خاطراتِ دلتنگت ، گرفته .
پس باران کی تمام می شود ؟؟؟


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *