دلنوشته ی درد و دل

دلنوشته ی درد و دل

دلنوشته ی درد و دل


دارم به حرفهایت گوش می هم .
دارم وقفِ دلدادگی ات می شوم .
خوب شستشو دادم ذهنم را و تو خوب فراموشم کردی .
می خوام از قاعده ی آداب دور شوم .
دور می شوم از احساساتم ، خسته می شوم از دو رنگی های زمانه .
تحملم را تمام کردی .
تو که قدرتِ عشق را از من گرفتی ، من که گفتم : ایرادی ندارد .
تو که معجزه ی زیبایی را از من ربودی ، من که گفتم : ایرادی ندارد .
تو خودت از همه ی عالم دورم کردی ، چرا خودت مرا به فراموشی سپردی ؟
از عالم و آدم می توانم متنفر شوم ، می توانم همه را فراموش کنم .
با تو چه کنم ، دردِ تو را کجای دلم قرار دهم ؟
از تو به که ، گِله کنم ؟
خدایا تو هم مرا به ستوه آورده ای ، بعد ها در غروبت ننشینی و مر ا ملامت کنی ؟
آینده ام را در جوان ترین سواحلِ غم سوزاندی ، یادت نرود !
فردا هایم را در دیروزها پیوند زدی ، یادت باشد !
آرزوهایم را پَرپَر کردی من که دم نزدم ، زدم ؟؟؟

وقتی تو اینگونه می کنی ، از آدمیان چه توقعی باید کرد ؟
وقتی تو گور مرا با دستانِ خودم می کنی ، از عشق چه توقعی می توان داشت ؟
لبریزم از غصّه هایی که با شرابِ سرخِ تنهایی در فلق در حلقم ریخته ای .
کفه ی ترازویت را میزان می کردی ، عیبی نداشت !
باز هم با اینهمه غم که دادی راضی ام .
بازم هم می گویم تقدیر است ، باز هم گناهِ دلتنگی را گردنِ سرنوشت می اندازم .
بیچاره سرنوشت از من و ما و آدمها تنفری دارد ، اندازه ی هستی .

خدایا مرا ببخش باز هم به سجده گاه گناه ، لبخند زدم .
اصلا مگر گناه بد نبود ، چرا او را آفریدی ؟ که سر به سرِ تنهایی ام بگذارد .
گناه در چند فرسخیه این تابلوها می رقصد با جامی پُر از شراب وسوسه ، که تو به دستش دادی .
فریادت می زنم نمی شنوی .
فردا گِله نکنی ، که چرا با گناه رقصیدی ؟
دلم گرفته .
باز هم بی تابم ، باز هم مست از نابودیِ اشک .
باز هم تنها ، باز هم شبی دراز در پیشِ روی غروب .
عکسِ بی کسی ام در برکه نقره فام می درخشد .

تو هم مرا نمی بینی : با که درد و دل می کنم !!!


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *