دلنوشته ی تو یادت باشد

دلنوشته ی تو یادت باشد

دلنوشته ی تو یادت باشد


بیا به خاطرت بسپار ، بدونِ تو چقد خستم
بیا و آخرین بار و ، بزار دستاتُ توو دستم

چقد خسته میشوم این روزها ، از دستِ خودم !
چقد درد می کشم بی چشمانت ، بی آرزویی برای فرداهایم !
دیگر ترانه گفتن دردهایم را تسکین نمی دهد !
تو بگو ، تویی که خواننده ای :
درد ندارد دوست بداری و دوستت نداشته باشند ؟
درد ندارد از همه ی وجودت بگذاری و راحت رویت پا بگذارند ؟
چقدر آدمی مفلوک است !
چقدر من بی پناهم !
چقدر آسیب خورده ام ، در این روزگار !
غروب روزهای دوشنبه تا پاسی از شب به پاسِ علاقه ات ، انتظار کشیده ام !
تو که خوب می دانی !
تو که خبر داری از دردهای بی درمان و مُسکن های قوی !
هزاران دفتر در رنگهای تیره !
هزاران فاصله از عشق ، در زمانِ شصت ساله !
هزاران دروغِ بی جواب ، در ازایِ سادگی !
و تویی که در شصت ثانیه آوارِ تنهایی را بر سرمان خراب کرده ای !
باران هم نمی بارد این روزها !
آسمان هم قهر کرده ، با انگشتانِ التماس !
خاطراتت را مرور می کنم در نیم نگاهی که قرنها به طول می انجامد !
چقدر چشمهایت غم دارد !
و من امروز تمامِ سکوتت را به باد سپردم !
خسته شده ام از خودم ، از تو ، از زندگی !
خسته ام از حساسیتِ این دقایق !
حسودیت قلبِ ترک خورده ام را شکست ، یک بارِ دیگر !
دیگر خوب نمی شوم !
سالهای سال وقت می خواهم تا دوباره روی پاهای رنجورم بایستم !
قرنها به طول می انجامد تا اینهمه پروانه را در قلبم سروسامان بدهم !
تو از چه می نویسی ، از دلهره هایم برایت شعرها نوشتم و نخواندی !
خاکستر میشوم در لابه لایِ این خاطرات که در زرورق پیچیده ام !
خون می خورم و می رقصم و در ماورای افکارت محو میشوم !
به جرمِ علاقه !
فنا شدن حسی دارد هم پای داغ شدن شب پره ها کنارِ شمع !
امروز دل به آتش کشیدم !
تو یادت باشد !


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *