دلنوشته ی تنهایی

دلنوشته ی تنهایی

دلنوشته ی تنهایی


با شالِ من چیکار کردی
دلم رو هی تکون میده
هزار بار شستمش ، انگار
هنوزم بوی خون میده

این روزها هم ، مثل آن روزها گذشت .
چشمانم خیس است از این عقده های بی سرانجام .
دلداده بودم ، تو از من چه ساختی ؟
یه دل شکسته !
آرام می گریم ، تو گمان نکن دلم برایت تنگ شده باشد .
دلم باران می خواهد ، هوای بارانی ، باز هم معرفت باران !
تو با بی رحم بودنت چشمهای دریاگونه ام را به افق های بی سرانجام تنهایی سپرده ای !
نامَرد :
صادقانه از این روزها می گذرم .
عاشقانه کوله بارم را بسته ام تا بروم لبِ سواحلِ تنهایی ام ، کنارِ لنگرگاهِ خورشید ، پای دورترین کوهِ استوار !
از درون شکسته می شود ساعتهای بی خیالی غروب.
دیگر ترانه نمی نویسم برایت .
دیگر محال است ، برایت آواز بخوانم .
راست می گویند :
رخنه کرده ای در تاروپودِ هستی ام !
ولی من می روم ، خودت مرا ساختی ، بیرحم ، بی عاطفه شاید هم قصی القلب .
تو لایق نبودی و من پاسوزِ دروغهای رنگینت شدم .
ای خدا ، بوی این خونِ لعنتی ، در مشامم حک شده !

کمکم کن !!!


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *