دلنوشته ی تصور کن

دلنوشته ی تصور کن

دلنوشته ی تصور کن


تصور کن :
برای آن روزها ، کنارِ پنجره های تنهایی ام ، امروز می گریم .
تو تصور کن من شادم ، فکر کن خوشحالم .
ناراحت نشوی! شاید که من ناراحت باشم .
حالِ این روزهایم ، مثل همان لحظه های با تو بودن خوبِ خوب است !
فقط چند درجه ای زمانه ام تب دارد ، آن هم جای نگرانی ندارد !
خورشیدِ جدایی ات زبانه هایش را تا روی پیکره ی افکارم پیش برده است !
دانایی ات را می ستاییم ، من تو و هوشیاری ات را ستایش می کنم .
نمی خواهم بازگردی بودنت اشتباهِ محض بود !
تصور کن :
حلقه های به هم پیوسته ی عشقمان را چگونه از دستت در آوردی ؟
دردِ جای خالی اش در انگشتم نه سمت چپ بدنم ، کل هستی ام را فلج کرده .
شنیدم تو حلقه ات را در ساحلِ آرام ترین دریا به آب سپردی ، تا به آرامش برسی !
چرا مرا با خود نبردی ؟
تو هنوز ، همان کودکِ حسودی !!!
تصور کن :
دارم می میرم .
تو خوب باش عشقم !
تو شاد باش عزیزم !
این تصورها نه اشک ریختن می خواد نه یادی از منِ بیچاره !

تو هنوز هم خاصی در داغ ترین لحظه هایم می رقصی و شعله ورتر از همیشه
روی دیواره های افکارم دستِ نوازش می کشی .

تو هنوز هم خاصی !!! با اینهمه درد که به من دادی !!!a


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *