دلنوشته ی به تو محتاجم

دلنوشته ی به تو محتاجم

دلنوشته ی به تو محتاجم


دلم برای داشتنت ، دوباره آرزو کشید
واسِ نگاهِ عاشقت ، یه بغضُ توو گلو کشید

 

 

 

دوباره عاشقت شدم ، دوباره محتاجِ التماسِ دستانت شدم !
کاش چشمانت لحظه می خندید !
دوباره خاطراتت ، یقه ی احساساتم را می فشارد و ، باز هم دلتنگی ات
دامانِ اشک هایم می فشارد !
بیا و آغوشت را باز کن به سوی هق هقهای شبانه ام !
شاعر نبوده ام که تو را شعر کنم *
شاعر شدم که دلم را به آتش بکشی !
سبک نمی شود غصه هایم ، پرواز می کنم در آسمانِ بی پروانه ات !
آه ! از این همه بی پروایی می شکنم !
دستانم محتاجِ نوازشِ لبخندِ توست !
خوب بگو دوستم نداری ، نه .
تو بگو دوستم نداشتی که اینگونه در دریایِ متلاطمِ دوری ات غوطه می خورم !
شایعه ها هم درست بود !
باوری در ناباوریه این روزها ، این دردهای بی پایان !
التماست نمی کنم ، دعایت می کنم !
شاد باش !!!
من محتاجم ولی تو به نیم نگاهی محتاج نشو !
بگذار خوشحال باشم در آسمانِ بی پرنده ات !
ولی می دانم این هم خیالی بیش نیست !
دوست دارم از اینهمه واهمه فقط دوست داشتنم را ببینی !
خوشحال باش ، من همین جا می مانم !

شاید بازگردی یک روزی در حوالی همین غروب !!!


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *