دلنوشته ی باران

دلنوشته ی باران

دلنوشته ی باران


هر چقدر شعر نوشتم ، که به باران نرسیم
عاقبت شعرِ شبم ، فلسفه ی باران بود .
تو که در کوچه ی باران زده ی ما :
کُنجِ لالایی مهتاب
زیرِ عطر و نفسِ سردِ اقاقی
لحظه ای می خوابی .
خبر از گمشده ی خیسِ غزلهای دلِ من ، تو نداری ؟
چِقَدَر فقر کشیده لبِ خشکِ عطشِ تو ؟
که نمِ غربتِ چشم و شَطِ طوفانیه دریایِ دلِ خسته ی من را نتوانی ؟
تو خودت ، داغِ دلِ هر نفس از بارانی .
پس کجا قدرِ شب و فلسفه ی عشقِ مرا می خوانی ؟؟

هر چقدر شعر نوشتم که به باران نرسیم :
آسمان ، قدرتِ درکش چقدر بالا بود !!!


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *