دلنوشته ی باران را فراموش کن

دلنوشته ی باران را فراموش کن

دلنوشته ی باران را فراموش کن


باران را فراموش کن !

بدجوری دلم گرفته ، از آسمان هم خسته ام .

تو خودت بگو : چقدر ستاره بشمرم در این شهرِ غریب ؟

چنگ در گردنِ خاطراتت می زنم ، تا به کی در این نبردِ تن به تن

زخمیه نواختنِ چنگت باشم ؟

تو که بدقول نبودی !

سایه روشن های فلق ، خون مُردگیهای قلبم را به کرانه های آسمان پیوند می زند تا

تو هم در دوردست ترین فاصله ها ببینی ، رخوتِ روزهای بی تلنگر را !

باران را فراموش کن ، او هم دلِ تنگی از آسمان دارد .

باید دلتنگی ام را ، به لُختیِ باران بسپارم !

باید رَخت بکنم از این دودلی !

برهنگیِ کودکِ مادرزادم را بیابم !

خیلی سال است گم شده ام ، خیلی سال .

باران را فراموش کن ، خودم دست به کار می شوم .


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *