دلنوشته ی ادعا نکن

دلنوشته ی ادعا نکن

دلنوشته ی ادعا نکن


تمامِ گلهای سرخِ این دنیا هم ، تو را نفرین می کنند که اینقدر بی ملاحظه ای !
بدترین دروغهای شهر را گفته ام ، که پرستوها از تو گله مند نشوند !
مبادا کسی تو را مقصر بداند .
ولی تو ، این قدر سنگدل نبودی که می بینم !
تو همان آدمی ، که وقتی اشک در چشمانم حلقه می بست ، غصّه می خوردی .
تو هم اونی که ، از پریشانیه پیچِ موهایم در نسیمِ خنکِ تنگناهای جاده ی شمال ، پریشان میشدی !
سوزِ دلم ، تنگِ این غروب زیرِ این آسمانِ بارانی ، ستودنیست !
قاصدک ها خبر آورده اند دلت تنگ نشده .
گفتند : تو هنوز دستِ پلیدی اش را محکم در دستانت میفشاری !
من جان به لب می شوم هر لحظه دقایقم ، تب می کنند .
مگر نمی دانی من حسودی ام می شود .
من زندانی از تولدت برای خود ساخته ام ، کاش حواست به دلِ من هم بود .
حیف دلم نمیاید ، عکسهایت را از دیوار بردارم .
حیف تو قدرم را نمی دانستی ، دلم شکست !
خیلی سال بی تو در رویاهایم پیله می تنم .
خوب است این لحظه ها ، جادویی از دوست داشتنت را القاء می کند .
فقط ادعا نکن که عاشق بودی .
ادعا نکن که دوستم داشتی .
ادعا نکن ، فقط ادعا نکن مثل سابق !


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *