دلنوشته ی آدمها

دلنوشته ی آدمها

توسط:

دلنوشته ی آدمها


 

آدمها یه جوری شدن .
یه جورِ خاص ، بی احساس ، بی رمق ، بی آرزو .
از همه بدتر ماشینی بی هدف !
مثل اینکه یه برنامه بهشون دادن از صبح که بیدار میشن اتوماتیک کار کنن که زنده بمونن و از گشنگی نمیرن .
پس آرزوهامون چی میشن ؟
همه توی بچگی آرزوها داشتیم ، دکتر بشیم که پا دردِ مادربزرگ رو درمان کنیم نه اینکه اینقدر فشرده کار کنیم که مادر بزرگ رو اصلا نبینم چه برسد به درمانِ پایِ دردآلوده ی او !
همه ی آدمها هم مثلِ خودِ من آرزو به دل می مونن حتی برای یه خرید ساده با مادر رفتن ، مسخره به نظر میاد ولی این اتفاق برای خودِ من افتاده این آرزو به هیچ وجه عملی نخواهد شد ، این آرزو رو باید بدوش بکشم تا ابدّیت با اتهامِ بی توجهی ولی مقصر من نبودم . مقصر ، روزگاریست که تا به خودم آمدم مادر در کشمکشِ بیماری بود و با درد روزهای بسیاری را طی کرد بی بهبود .
این روزگار تقاصِ این دردِ من را خواهد داد ؟ نه ، هرگز .
خواستم یاد بگیرم حواسم باشد که روزگار اینبار دورم نزند روزی هزار بار خود را نفرین کرده ام ، بسیاری از نوشته ها را سوزانده ام ، در خودم آتشی به پا کرده ام ، بیا و ببین ولی مادرم نیست و من هرگز یک خرید ساده با او را به یاد نمی آورم .
آدمها چه می کنید ؟؟؟
قدرِ یگدیگر را دانستن کار سختی است ، مهارت دل به دست آوردن فکر کنم دشوارترین کارِ عالمِ خاکی باشد .
مرا حلال کنید اگر خورده ای گرفته اید ، اگر ناخواسته دلتان را شکسته ام به هر دلیلی .
حرفم با مخاطبِ خاصی نیست کاملا عمومی خواستم از تمامی دوستانی که همراهی ام می کنند ، لطف داشته و دارند چه در سایت های مختفلی که بوده و هستم چه در اینجا هر کسی از من قصوری تا به امروز دیده خواهش می کنم ببخشید به بزرگواری خودتان .
دوستدارِ داغدارتان رویایی که آرزوهایش را یدک می کشد !!!


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *